سیره و روش زندگی پیامبر اکرم (ص)

مقدمه :

 

بشر همواره به دنبال عقاید و معلومات ویژه خود و افکار و عواطفی که او را  احاطه کرده به یک سلسله آداب و رسوم پایبند بوده است.  آداب و سنت‌ها در حقیقت آینه و نمایشگر روح انسانها و جوامع بشری است، زیرا تصورات ، اندیشه‌ها و عقاید و افکار در آداب و رسوم ملتها و افراد جلوه‌گر می‌شود.  از زمان هبوط حضرت آدم (ع) به زمین تا به امروز یک سلسله آداب و رسوم در میان خداپرستان و موحدان مرسوم بوده که با سنن نوع بشر متفاوت است ، این رجال و برگزیدگان به نام انبیاء ، مطالبی را به صورت وحی و الهام از دستگاه آفرینش دریافت کرده و به مردم جهان عرضه کرده‌اند.  سیره و روش زندگی حضرت محمد (ص) به عنوان خاتم پیامبران ، از جمله روش هایی است که خداوند آن را به عنوان یک نمونه مورد تایید برای انسان ها توصیه کرده‌است و به روشنی در قران کریم رسول گرامی اسلام را به عنوان یک "اسوه و الگوی حسنه" که متخلق به اخلاق الهی و پسندیده است معرفی کرده است.

 

 

آداب نماز پیامبر (ص( :

درکتاب "مکارم الاخلاق" روایت شده که رسول خدا (ص) فرمود: نورچشم من درنماز و روزه قرار داده شده است یعنی آن دو را ازهرچیز دوست تردارم. درکتاب "امالی شیخ طوسی" از رسول خدا (ص) روایت شده که فرمود: ای اباذرخدای عزوجل روشنی چشم مرا درنماز قرار داده وآن را محبوب من گردانیده، همچنانکه طعام را برگرسنه وآب را برتشنه محبوب ساخته است سپس فرمود: آدم گرسنه با خوردن غذا وتشنه با نوشیدن آب سیرمیشود اما من با خواندن نماز سیر نمی‌شوم.

 

1- نمازهای مستحبی پیامبر(ص) : پیامبر(ص) دو برابرنمازهای واجب ، نمازمستحبی به جا می‌آورد، ایشان هنگام اذان ظهرهشت رکعت نافله، چهار رکعت نماز ظهر وسپس هشت رکعت نافله وچهار رکعت نماز عصر، سه رکعت مغرب وسپس چهار رکعت نافله وچهار رکعت عشا و دو رکعت شفع ، سپس هشت رکعت نماز شب وسه رکعت وتر(‪۲رکعت شفع ویک رکعت وتر) و دو رکعت نافله صبح و دو رکعت نماز صبح به جای می ‌آورد.

 

2- نماز جماعت پیامبر (ص) : درتنبیه الخواطرآمده است که لقمان میگوید: پیامبر(ص) صفوف ما را منظم میکرد که گویا مانند چوب‌های تیرهیچ گونه کجی نداشت وگاهی که می‌دید ما غفلت داریم تذکرمی‌داد ولذا روزی هنگام تکبیره الاحرام متوجه مردی شدکه سینه‌اش جلوترازدیگران است فرمود: بندگان خدا، صفوف خود را منظم کنید وگرنه بین دلهایتان اختلاف وتفرقه خواهد افتاد. پیامبر(ص) درنماز دست به شانه‌های ما می‌گذاشت ومیفرمود منظم وصاف بایستید وگرنه دل‌هایتان دچارتفرقه خواهد شد.

 

 

آداب قرائت قرآن پیامبر (ص( :

شیخ ابوالفتوح رازی در "تفسیر" خود نقل کرده که رسول خدا (ص) نمی‌خوابید تا "مسبحات" راتلاوت کند ومی فرمود: دراین سوره‌ها آیه‌ای است که ازهزارآیه برتراست، گفتند: چه سوره‌هایی است، فرمود: سوره حدید، حشر، صف، جمعه وتغابن. درکتاب "مجمع البیان" روایت شده که حضرت علی (ع) فرمود: رسول خدا (ص) سوره "سبح اسم ربک الاعلی" را دوست داشت وفرمود: اول کسی که گفت "سبحان ربی الاعلی" همانامیکائیل بود.  

درمجمع البیان آمده است: پیامبر (ص) وقتی که سوره اعلی را می‌خواند می‌فرمود :  "سبحان ربی الا علی"

 

آداب دعا کردن پیامبر (ص( :

دعای پیامبر (ص) هنگام برخاستن : هنگامی که پیامبر (ص) ازجایی برمی‌خاست میفرمود: "سبحانک اللهم وبحمدک اشهد ان لااله الا انت استغفرک و اتوب الیک" یعنی منزه هستی ای خداوندکه به ستایش تومشغولم گواهی می‌دهم که جز تو خدایی نیست و ازتوآمرزش میخواهم وبه سوی تو توبه مینمایم.

دعای پیامبر (ص) هنگام نگاه کردن در آئینه :پیامبر (ص) وقتی که در آئینه نگاه می‌کرد می‌فرمود: "الحمدلله‌الذی اکمل خلقی و احسن صورتی و زان منی ماسان من غیری و هدانی للاسلام و من علی بالنبوه" به این معنا که ستایش خداوندی را که آفرینش من را کامل و صورت من را زیبا قرار داد و مقابل عیب دیگران مرا زینت بخشید، به اسلام هدایتم کرد و با نبوت، نعمت بزرگی به من عطا کرد.

 

شمائل پیامبراکرم (ص) :

پیامبر اکرم (ص) در دنیا و ناملایمات آن هرگز به خشم نمی‌آمد و چون حقی پایمال می‌شد از شدت خشم کسی او را نمی‌شناخت و از هیچ چیز پروا نداشت تا آنکه حق را یاری کند.

امام حسین (ع) در خصوص برخی ویژگی‌های آن حضرت می‌فرماید : از پدرم از وضع داخلی رسول خدا (ص) سئوال کردم، پس فرمود:"به منزل رفتنش به اختیار خود بود و چون به منزل تشریف می‌برد اوقات خویش رابه سه بخش تقسیم می‌کرد:  قسمتی را برای عبادت خدا و بخشی برای اهل بیت خود و جزئی را به خود اختصاص می‌داد.  آن بخشی را که مربوط به خودش بود، به صادر کردن دستورهای لازم به خواص اصحاب و رسیدگی به کارهای عمومی مردم صرف می‌کرد." در جای دیگر امام حسین (ع) می‌فرماید: از پدرم امیرالمومنین (ع) از سیره رسول خدا (ص) در خارج از منزل پرسیدم، فرمود: رسول خدا(ص) زبان خود را از غیرسخنان مورد لزوم باز می‌داشت و با مردم انس می‌گرفت و آنان را از خود دور نمی‌کرد، بزرگ هر قومی را گرامی می‌داشت و او را بر قومش حاکم می کرد.

باز هم از امام حسین (ع) نقل است که فرمود: به طور دایم خوشرو و خوشخوی و نرم خوی بود، خشن و درشتخو و فحاش و عیبجو نبود و کسی را زیاد مدح نمی کرد و از چیزی که به آن رغبت ومیل نداشت غفلت می‌ورزید به طوری که مردم از او نه مایوس و نه نا امید می‌شدند.  هرگز کسی را سرزنش نمی‌کرد و از او عیب نمی‌گرفت و لغزش و عیبهای مردم را جستجو نمی‌کرد و سخن نمی‌گفت مگر در جایی که امید ثواب در آن داشت.

امام محمد غزالی در کتاب "احیاء‌العلوم" خود پیرامون برخی از آداب و سنن پیامبر اکرم (ص) می‌گوید: رسول خدا (ص) گفتارش از همه فصیح تر و شیرین تر بود، سخنانش همه کوتاه و جامع و خالی از فضول و وافی به تمام مقصود بود و کلمات گفتارش به یکدیگر پیوستگی داشت.

رسول خدا (ص) در خصوص خصوصیات فردی خود در جایی می‌فرماید: بدانید که هر عبادتی در ابتدا شدت و افراطی دارد بعد این حالت به فترت و سستی برمی گردد، پس کسی که شدت عبادتش بر طبق سنت من بشود راه را پیدا کرده و هر کس مخالف سنت شد گمراه گشته و عمل او تباه خواهد بود، مردم بدانید من نماز می‌خوانم، می‌خوابم، روزه می‌گیرم، افطار می‌کنم، می‌خندم و گاهی می‌گریم پس هر کس از راه روشن سنت من اعراض کند از من نیست.

 

آداب معاشرت پیامبر اعظم (ص) :

در این باب نیز روایات بسیاری نقل شده که هر یک بیانگر خلق و خوی و آداب معاشرت نیکوی پیامبر اکرم (ص) است که می‌تواند راهنمای مناسبی برای پیروان آن حضرت باشد.

دیلمی در کتاب "ارشاد القلوب" روایت کرده که: آن حضرت اگر به خوردن چیزی دعوت می‌شد آن را کوچک نمی‌شمرد هر چند خرمایی پوسیده باشد، مخارج زندگی ایشان سبک ودارای طبع بزرگ وخوش معاشرت و خوشرو بود، بدون اینکه بخندد همیشه تبسمی بر لب داشت، بدون اینکه چهره‌اش درهم کشیده باشد اندوهگین به نظر می‌رسید، بدون اینکه از خود ذلتی نشان دهد همواره متواضع بود، بدون اینکه اسراف بورزد سخی بود، دل نازک و به همه مسلمانان مهربان بود و هرگز دست طمع به سوی چیزی دراز نکرد. تواضع و فروتنی از خصوصیات بارز آن حضرت بود تا آنجا که ایشان در جایی می فرماید : از چند چیز تا هنگام مرگ دست برنمی‌دارم، روی زمین با بردگان غذاخوردن، لباس پشمینه پوشیدن و به کودکان سلام کردن، تا اینکه بعد از من سنت شود.

در کتاب "اخلاق" از ابوالقاسم کوفی نقل شده که گفت: رسول خدا (ص) برای خود از کسی انتقام نگرفت، بلکه از آنان که آزارش می‌دادن می‌گذشت و آنان را عفو می‌کرد .

پیامبر (ص) نیز در روایات مختلف به رفتار و آداب معاشرت خود اشاره کرده است، چنانکه درکتاب "کافی"از امام صادق (ع)  در حدیثی از پیامبر (ص) روایت شده که فرمود : پروردگارم به من فرمان داد که مسلمانان فقیر را دوست بدارم.  همچنین در حدیثی از رسول خدا (ص) نقل شده که فرمود : جبرئیل از جانب پروردگارم بر من نازل شده و گفت : ای محمد بر توباد که حسن خلق را بر خود ملازم‌سازی ، زیرا که بدخلقی خیر دنیا و آخرت را از بین می‌برد، سپس آن حضرت فرمود: آگاه باشید که شبیه‌ترین شما به من کسانی هستند که اخلاقشان از همه نیکوتر باشد.

خداوند بزرگ نیز در قرآن کریم هنگامی که می‌خواهد پیامبر اسلام را به انسان‌ها معرفی کند بزرگترین مدالی را که به برگزیده‌اش می‌دهد ستایش خلق نیکوی اوست به طوری که خطاب به آن حضرت می‌فرماید"انک لعلی خلق عظیم" به راستی که‌ای پیامبر تو به نیکو خلقی آراسته‌ای.

 

آداب سفر کردن رسول خدا (ص( :

شیخ صدوق در"فقیه" از امام باقر (ع) روایت کرده که فرمود: رسول خدا(ص) روز پنجشنبه مسافرت می‌کرد. در کتاب "من لا یحضره الفقیه" روایت شده که رسول خدا (ص) با مومنانی که می‌خواستند به مسافرت روند، تودیع می‌کرد و می‌فرمود: خداوند تقوا را توشه شما قرار دهد و هر خیری را به سوی شما پیش آورد و حاجات شما را برآورد و دین و دنیای شما را نگهدارد و شما را به سوی من سالم برگرداند.

قطب راوندی در"لب الالباب" روایت کرده که رسول خدا (ص) از منزلی به منزل دیگر کوچ نمی‌کرد، مگر آنکه در آن دو رکعت نماز می‌خواند و می‌فرمود: تا برایم به نماز خواندن گواهی دهد.

همچنین از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود : رسول خدا (ص) در سفر چون از بلندیها سرازیر می‌شد، می‌گفت: "سبحان الله" و چون بر بلندیها بالا می رفت ، می‌گفت : "الله اکبر".

در کافی از ابی‌الحسن (ع) روایت شده که فرمود: رسول خدا (ص) صبحگاهان از "منی" که حرکت می‌فرمود، از راه "ضب" می‌آمد و هنگام برگشتن از راه میان "معشر و عرفه" برمی‌گشت و به طور کلی آن حضرت از راهی که می‌رفت، در مراجعت از راه دیگری برمی‌گشت.

 

 

آداب لباس پوشیدن پیامبر اکرم (ص( :

غزالی در"احیاء‌العلوم" در خصوص نحوه لباس پوشیدن رسول خدا(ص) می‌گوید: آن حضرت لباس سبز را دوست داشت ، قبائی داشت از سندس که چون بر تن می‌کرد، رنگ سبز آن با سفیدی رنگ آن حضرت نمایی جذاب و زیبا داشت. اغلب لباسهایش سفید بود و می‌فرمود: زنده‌های خود را سفید بپوشانید و مردگان خود را در آن کفن کنید.

لباسی که روی همه لباسها می‌پوشید با زعفران رنگ شده بود و بسا با همان یک لباس با مردم نماز جماعت می‌خواند. چون لباس نو می‌پوشید، لباسهای کهنه خود را به فقیر می‌داد و می‌فرمود: هر مسلمانی که برای رضای خدا، لباسهای کهنه خود را به یک مسلمان بپوشاند ، مادامی که آن لباس به تن فقیر است در ضمانت و نگهداری و خیر خداوند خواهد بود، خواه‌دهنده لباس زنده باشد یا در قید حیات نباشد.

شیخ صدوق در کتاب "خصال" از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: رسول خدا (ص) ازپوشیدن چیزی که به رنگ سیاه باشد کراهت داشت مگر در سه چیز: عمامه ، کفش و عبا.

 

آداب نظافت و زینت پیامبر (ص( :

نظافت و زینت از جمله مواردی بود که پیامبر (ص) برای آن اهمیت و ارزش بسیاری قائل بود و همواره به دیگران نیز توصیه می‌کرد تا خود را پاک و پاکیزه نگه دارند. حضرت محمد (ص) عطر را بسیار دوست داشت و اگر عطری به ایشان تعارف می‌شد خود را با آن معطر می‌ساخت. در "ذخیره‌العباد" نقل است که محبوبترین عطرها پیش آن حضرت مشک بود.  در "کافی" از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: رسول خدا (ص) بیش از آن مقداری که برای خوراک خرج می‌کرد، به عطر پول می‌داد.

درکتاب "مکارم" روایت شده که رسول خدا (ص) به حضرت علی (ع) فرمود: یاعلی برتوباد که هر جمعه خود را خوشبوکنی زیرا که آن ازسنت من است وتا زمانیکه بوی آن ازتواستشمام شود برایت حسنه مینویسند.  درکتاب "عروس" تالیف جعفر بن احمد، از رسول خدا (ص) روایت شده که فرمود: دوستم جبرئیل به من گفت: یک روز درمیان خود را معطرساز و روزهای جمعه حتما این کارترک نشود.

 

آداب فراش حضرت محمد (ص( :

طبرسی در "مکارم" گوید: زیرانداز رسول خدا (ص) یک عبا و متکایش از پوست وبار آن از لیف خرما بود، شبی همان فراش را دو طاقه زیر آن حضرت انداختند صبح بیدار شد وفرمود: این فراش مرا از نماز (شب) باز داشت از آن پس دستور داد تا زیر اندازش را یک لایه و یکتا برایش پهن کنند و تشک دیگری نیز از پوست داشت که بار آن از لیف خرما بود و یک عبای دیگر داشت که به هر جا نقل مکان می‌فرمود آن را برایش دو طاقه فرش می‌کردند.  در مکارم همچنین نقل است که آن حضرت (ص) گاهی از اوقات روی حصیر می خوابید و جز همان حصیر چیز دیگری زیر انداز نداشت.  

در"خصال" از امام صادق (ع) از آباء گرامی‌اش از علی (ع) در حدیث اربعماه روایت شده که فرمود: بیداری آخر شب باعث تندرستی و خوشنودی پروردگار و در معرض رحمت حق قرار گرفتن است ، علاوه بر این که تمسک به شیوه پیغمبران است.

در "کافی" از محمدبن مروان روایت شده که: امام صادق (ع) فرمود: آیا به شما خبر بدهم هنگامی که رسول خدا (ص) به بستر خواب می‌رفت چه می‌گفت؟ من عرض کردم: بلی بفرمایید. امام صادق (ع) فرمود: آن حضرت "آیه الکرسی" را می‌خواند سپس می‌گفت: "به نام خدا، ایمان به خدا دارم و از طاغوت بیزارم، بارالها در خواب و بیداری مرا حفظ فرما."  سید بن طاووس در "فلاح السائل" از امام هادی (ع) روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: ما اهل بیت موقع خوابیدن چند چیز را رعایت می‌کنیم ، طهارت داشتن، صورت بر کف دست راست نهادن، ‪ ۳۴ مرتبه الله اکبر، ‪ ۳۳ مرتبه سبحان‌الله، ‪۳۳ مرتبه الحمدالله و آیه "شهدان لا اله الا هو" را تا آخر خواندن ، پس هر کس به آنها عمل کند بهره خود را از شب گرفته است.  در کتاب "التهذیب" از حضرت صادق (ع) روایت شده که فرمود: بر شما باد که نماز شب را ترک نکنید زیرا که سنت پیغمبران است.



نام هاى پيامبر اكرم (ص)

اين بابويه به سند معتبر از جابرانصارى روايت كرده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من شبيه ترين مردم به حضرت آدم(ع) و حضرت ابراهيم(ع) شبيه ترين مردم بود به من در خلقت و خلق; و حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميده و صفت مرا بيان كرده و به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است, و در تورات و انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است وكلام خود را تعليم من نمود و مرا به آسمان بالا برد, و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود.

يك نام او ((محمود)) است و مرا ((محمد)) نام كرده, و مرا در بهترين قرن ها و در ميان نيكوترين امت ها ظاهر گردانيد و در تورات مرا ((احيد)) ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده است, و در انجيل مرا ((احمد)) ناميد زيرا كه من محمودم در آسمان و امت من حمد كنندگانند, و در زبور مرا ((ماحى)) ناميد زيرا كه به سبب من از زمين محو مى نمايد عبادت بت ها را, و در قرآن مرا ((محمد)) ناميد زيرا كه در قيامت همه امت ها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آن كه به غير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من. و مرا در قيامت ((حاشر)) خواهند ناميد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است, و مرا ((موقف)) ناميد زيرا كه من مردم را نزد خدا به حساب مى دارم, و مرا ((عاقب)) ناميد زيرا كه من عقب پيغمبران آمدم و بعد از من پيغمبرى نيست, و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم يعنى جنگ ها و منم ((مقفى)) كه از قفاى انبيا مبعوث شدم, و منم ((قثم)) يعنى كامل جامع كمالات. و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او فرستادم و بر اهل يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را چنين نكردم, و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو حلال نكرده بودم بلكه مى بايست غنيمت ها كه از كافران بگيرند,بسوزانند. و عطا كردم به تو و امت تو گنجى از گنج هاى عرش خود را كه آن سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر سوره بقره است, و براى تو و امت تو جميع زمين را محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امت هاى گذشته كه مى بايست نماز را در معبدهاى خود بكنند, و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم, و الله اكبر را به تو و امت تو دادم, و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هر گاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند, تو را به پيغمبرى ياد كنند, پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(1)

و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه: گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول(ص) آمدند و سوال كردند كه: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى ناميده اند؟
فرمود كه: مرا ((محمد)) ناميدند زيرا كه ستايش كرده شدم در زمين; و ((احمد)) ناميدند براى آن كه مرا ستايش مى كنند در آسمان ; و ((ابوالقاسم)) ناميدند براى آن كه حق تعالى در قيامت, بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مى نمايد, پس هر كه كافر شده است و ايمان به من نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مى فرستد و هر كه ايمان آورد به من و اقرار نمايد به پيغمبرى من, او را داخل بهشت مى گرداند ; و مرا ((داعى)) خوانده است براى آن كه مردم را دعوت مى كنم به دين پروردگار خود; و مرا ((نذير)) خوانده است براى آن كه مى ترسانم به آتش هر كه را نافرمانى من كند; و ((بشير)) ناميده است براى آن كه بشارت مى دهم مطيعان خود را به بهشت.(2)

و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن فضال از حضرت امام رضا(ع) پرسيد كه: به چه سبب حضرت رسالت پناه(ص) را ابوالقاسم كنيت كرده اند؟
فرمود كه: زيرا فرزند او قاسم نام داشت.
حسن گفت: عرض كردم كه: آيا مرا قابل زياده از اين مى دانى؟
فرمود كه: بلى, مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من و على پدر اين امتيم؟
گفتم: بلى.
فرمود: مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) پدر جميع امت است ؟
گفتم: بلى.
فرمود كه: مگر نمى دانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است؟
گفتم: بلى.
فرمود: پس پيغمبر پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است و به اين سبب, حق تعالى او را به ((ابوالقاسم)) كنيت داده است.
گفتم: پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟
فرمود كه: يعنى شفقت حضرت رسول(ص) نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان, و على(ع) بهترين امت آن حضرت است, و همچنين شفقت على(ع) بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود; پس به اين سبب فرمود كه: من و على هر دو پدر اين امتيم. و حضرت رسول(ص) روزى بر منبر بر آمده فرمود كه: هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد, مال او از وارث اوست. پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جان هاى ايشان و همچنين اميرالمومنين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان.(3)

و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقر(ع) كه: حضرت پيغمبر(ص) را ده نام بود, پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست, اما آن ها كه در قرآن است: محمد و احمد و عبدالله و يس و نون ; و اما آن ها كه در قرآن نيست: فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(4)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حق تعالى آن حضرت را ((مزمل)) ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب نازل شد, خود را به جامه اى پيچيده بود(5); و خطاب ((مدثر)) به اعتبار رجعت آن حضرت است پيش از قيامت, يعنى: اى كسى كه خود را به كفن پيچيده اى! زنده شو و برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان. (6)

و در روايات معتبره بسيار وارد شده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: حق تعالى من و اميرالمومنين را از يك نور خلق كرد و از براى ما دو نام از نام هاى خود اشتقاق كرد, پس خداوند صاحب عرش, ((محمود)) است و من ((محمد)), و حق تعالى ((على اعلا)) است و اميرالمومنين ((على)) است.(7)

و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقر(ع) روايت كرده است كه: نام حضرت رسول(ص) در صحف ابراهيم ((ماحى)) است و در تورات ((حاد)), و در انجيل ((احمد)) و در قرآن ((محمد)).
پس پرسيدند كه: تإويل ماحى چيست؟
فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورت ها و هر معبود باطلى; و اما ((حاد)) يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد, خواه خويش باشد و خواه بيگانه ; و اما ((احمد)) براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب آنچه پسنديده است از افعال شايسته ى او; و تإويل ((محمد)) آن است كه خدا و فرشتگان و جميع پيغمبران و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مى كنند او را و درود مى فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است: ((محمد رسول الله))(8).

و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق(ع) كه: حضرت رسول(ص) را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر; چنانچه فرموده است كه (و ما محمد الا رسول )(9) و (و مبشرا برسول يإتى من بعدى اسمه احمد)(10) و (لما قام عبد الله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا)(11) و ( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى )(12) ( و يس والقرآن الحكيم)(13) و ( ن والقلم و ما يسطرون )(14), و ( يا ايها المزمل)(15) و ( يا ايها المدثر)(16) و (انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا).

پس حضرت صادق(ع) فرمود كه ((ذكر)) از نام هاى آن حضرت است و مائيم ((اهل ذكر)) كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه:(( هر چه ندانيد از اهل ذكر سوال كنيد)). (17)
و بعضى از علما از قرآن مجيد چهارصد نام براى آن حضرت بيرون آورده اند, و مشهور آن است كه نام آن حضرت در تورات ((مودمود)) است و در انجيل ((طاب طاب)) و در زبور ((فارقليط)) و بعضى گفته اند در انجيل ((فارقليط)) ; و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كرده اند ـ به غير از آنچه سابق مذكور شد ـ اين هاست: ((شاهد)) و ((شهيد)) و ((مبشر)) و ((بشير)) و ((نذير)) و ((داعى)) و ((سراج منير)) و ((رحمه للعالمين)) و ((رسول الله)) و ((خاتم النبيين)) و ((نبى)) و ((امى)) و ((نور)) و ((نعمت)) و ((رووف)) و ((رحيم)) و ((منذر)) و ((مذكر)) و ((شمس)) و ((نجم)) و ((حم)) و ((سما)) و ((تين)).(18)

در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه: چون حضرت اميرالمومنين(ع) از جنگ صفين برمى گشت, به دير راهبى رسيد كه از نسل حواريان عيسى(ع) و از علماى نصارا بود, پس از دير فرود آمد و كتابى چند در دست داشت و گفت: جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتاب ها به خط اوست كه عيسى گفته و او نوشته است, و در اين كتاب ها مذكور است كه پيغمبرى از عرب مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهيم خليل(ع) از شهر مكه و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و صفى الله و حبيب الله. و هر گاه نام خدا مذكور شود بايد كه نام او مذكور شود, و او محبوب ترين خلق است نزد خدا. و حق تعالى خلق نكرده است احدى را نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوب تر باشد نزد خدا از او. و حق تعالى در قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد, و براى هر كه شفاعت نمايد قبول خواهد كرد. و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه: محمد رسول الله.(19)

و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق(عليهماالسلام) منقول است كه: حضرت رسول(ص) چون نماز مى كرد, بر انگشتان پاهاى خود مى ايستاد تا آن كه پاهاى مباركش ورم مى كرد; پس حق تعالى فرستاد كه:( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى)(20), يعنى: (( اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب افكنى.)) و ((طه)) به لغت طى به معنى ((محمد)) است.(21)

و در حديث ديگر از حضرت صادق(ع) منقول است كه: ((طه)) يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده به سوى حق! ((يس)) يعنى اى سامع و شنونده وحى من!(22) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد!(23)

و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است كه: ((يس)) نام محمد(ص) است و ((آل يس)) اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده است و فرموده است كه: ((سلام على آل يس))(24) وبر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان(25), و در قرائت اهل بيت(عليهم السلام) چنين است.
و در روايت ديگر وارد شده است كه: ((يس)) را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت نداده اند كه ديگرى را نام كنند.(26)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر(ع) منقول است در تفسير (حم والكتاب المبين )(27) فرمود كه:(( حم)) نام محمد(ص) است در كتابى كه خدا بر هود(ع) فرستاده بود, و ((كتاب مبين)) اميرالمومنين(ع) است.(28)

و در روايات معتبره وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( والنجم اذا هوى) كه حق تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از ((نجم)) آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است.(29)

و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( و علامات و بالنجم هم يهتدون)(30) كه ((علامات)), ائمه(عليهم السلام)اند كه نشانه هاى راه هدايتند; و ((نجم)), حضرت رسول(ص) است كه ايشان به او هدايت يافته اند.(31)

و اخبار بسيار وارد است در تفسير ( والشمس و ضحيها)(32) كه مراد از ((شمس)), خورشيد فلك رسالت است ; و مراد به ((قمر)), ماه اوج امامت است يعنى اميرالمومنين(ع) كه تالى آن است ; و مراد به (( نهار)), ائمه اطهارند كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است.(33)
و در تفسير (والتين) وارد شده است كه مراد از ((تين)), سيد المرسلين(ص) است كه بهترين ميوه هاى شجره نبوت است ; و ((زيتون)), اميرالمومنين(ع) است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است ; و ((طور سينين)), حسن و حسين(عليهماالسلام)اند كه كوه وقار و تمكين اند: و ((بلد امين)), ائمه مومنانند كه شهرستان علم يزدانند.(34)

و از حضرت امام رضا(ع) منقول است كه به رإس الجالوت فرمود: ((در انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليف هاى گران را بر شما آسان خواهد كرد و شهادت به حقيت من خواهد داد چنان چه من شهادت به حقيت او دادم و او تإويل هر علم را براى شما خواهد آورد.)) رإس الجالوت گفت: بلى چنين است.(35)

و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسول(ص) فرمود كه: اى گروه مردم! هر كه آفتاب را نيابد, دست از ماه برندارد. و هر كه ماه را نيابد, زهره را غنيمت شمارد. و هر كه زهره را نيابد, در فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه: منم شمس, و على است قمر, و فاطمه زهره است, و حسن و حسين فرقدانند.(36)
 


پى نوشت ها:
*يكى از آثار ارزشمند فارسى در زمينه ى زندگى پيامبر اكرم و پيامبران الهى ((حيوه القلوب)) علامه محمد باقر مجلسى است. اين كتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است. بخش زندگى نبى اكرم(ص) از كتاب حيوه القلوب در سال 1376 ش. در دو جلد بزرگ, هر كدام حاوى هشتصد صفحه وزيرى, به همت انتشارات سرور قم منتشر شده است.
شايسته ديديم, فصل نخست كتاب علامه را به خوانندگان فرهنگ كوثر تقديم داريم و دل را با حيوه القلوب او زندگى بخشيم.

حوادث شب ولادت حضرت محمد (ص)

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آن حضرت‏ حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه ‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏ «ارهاصات‏» بوده بدان گونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد ، و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:
يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامع ترين حديث در اين باره حديثى است كه مرحوم صدوق ‏«ره‏» در كتاب امالى به سند خود از امام صادق عليه السلام ‏روايت كرده و ترجمه ‏اش چنين است كه آن حضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى ‏رفت و چون حضرت عيسى‏ «ع‏» به دنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى ‏رفت ، و هنگامي كه رسولخدا «ص‏» به دنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ ممنوع شد ، و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏ گرديدند ، و قريش كه چنان ديدند گفتند: قيامتى كه اهل كتاب مى‏ گفتند بر پا شده!
عمرو بن اميه كه از همه مردم آن زمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدان ها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى ‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى ‏شوند و تابستان و زمستان‏ از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت ‏بر پا شده و مقدمه ‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه ‏اى اتفاق ‏افتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآن روز بر سر پا نبود ، و ايوان كسرى در آن شب شكست‏ خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت. و درياچه ساوه خشك شد. و وادى سماوه پر از آب شد.
آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد. و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى ‏را يدك مى ‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده ‏شدند ، و طاق كسرى از وسط شكست‏ خورد و رود دجله در آن‏ وارد شد.
و در آن شب نورى از سمت‏ حجاز بر آمد و همچنان بسمت ‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد ، فرداى آن شب تخت هر پادشاهى ‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏ نمى ‏گفتند.
دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد ، وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت : به خدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى ‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان ‏نگريست ، و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده ‏اى ‏مى ‏گفت : تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را به نزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏ بود به عبد المطلب گزارش دادند ، عبد المطلب او را در دامن ‏گذارده گفت: الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما ؛ ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است. آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏ سرود.
و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد (و آنها را به يارى ‏طلبيد) و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند : اى سرور چه چيز تو را به راس و وحشت افكنده؟ گفت : واى بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى ‏بينم و به طور قطع در روى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏ بن مريم تاكنون سابقه نداشته ، اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق ‏چيست؟
آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند : ما كه تازه ‏اى ‏نديديم.
ابليس گفت : اين كار شخص من است آنگاه در دنيا به جستجو پرداخت تا به حرم - مكه - رسيد ، و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته ‏اند ، خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند، بسمت غار حرى رفت و چون‏ گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد : برو اى دور شده از رحمت ‏حق! ابليس گفت:اى جبرئيل ‏از تو سؤالى دارم؟
گفت : بگو ، پرسيد : از ديشب تاكنون چه تازه ‏اى در زمين رخ‏ داده ؟
پاسخ داد : محمد - صلى الله عليه و آله - به دنيا آمده.
شيطان پرسيد : مرا در او بهره ‏اى هست؟ گفت : نه.
پرسيد : در امت او چطور؟ گفت: آرى. ابليس كه اين سخن را شنيد گفت : خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده ‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود ، وى هنگامى كه ستارگان را در حركت و جنبش مشاهده كرد با خود گفت : اين تحولات آسمانى به خاطر ولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏ چون به دنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع ‏گردند. و چون صبح شد به مجلسى كه چند تن از قريش در آن بودند آمد و بدان ها گفت : آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟ گفتند:نه.
گفت : سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران ‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و به خانه‏ هاى ‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند : آرى ديشب در خانه عبد الله بن ‏عبد المطلب پسرى متولد شده.
اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند ، وى پرسيد : آيا اين ‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم به دنيا آمده يا بعد ازآن؟ گفتند : پيش از آن! گفت: آن مولود را به من نشان دهيد.
قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند: فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را ببيند ، و چون مولود را آوردند و يوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراين وقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى ‏عارض شد و به زمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.
يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏ خنديد؟ بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى ‏نهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏ مى‏ كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت ‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آن مرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت : نبوت ‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و به خدا اين مولود همان كسى ‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!
قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند ، مرد كتابى‏ كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! به خدا سوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏ زبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفيان از روى تمسخر گفت : او به مردم شهر خود تسلط مى ‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏ قبل از بعثت رسول خدا «ص‏» ذكر شده نه مقارن ولادت.
مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ ‏طبرى و جا هاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏ شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتير هاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اين باره نقل ‏كرده (4)

و از ابى بن كعب نيز حديثى در اين مورد نقل كرده ‏اند كه ‏گفته است:
«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5)

و در اشعار بعضى از شاعران‏ عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعار زير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى ‏گويد:
و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال :

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد : آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟
كه ما در پاسخ اين سئوال مى ‏گوئيم : اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏ شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبر تر از آن حديث‏ و روايت مى ‏تواند باشد ، و همه بحث ها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏ «صغراى قضيه‏» است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث ، جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى ‏تواند داشته باشد ، وگرنه كدام ‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع ‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى ‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه ‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!
مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم ‏آنهايند؟ و معيار صحت و سقم همه دانش هاى بشرى گفتار آنها است؟

و ثانيا : مى‏ گوئيم : مگر تاريخ صحيح و دست نخورده ‏اى از گذشتگان و زمان هاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏ روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟
جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آن همه ‏نسخه‏ هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمان ها بوده و جمله جمله و كلمه به كلمه آنها مورد احترام و متن دستورات ‏دينى آنها بوده از دست برد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان ‏نبوده ، و طاغوت هاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابه نفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده ‏اند ، ديگر چگونه كتابهاى ‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه ‏ها با نسخه‏ هاى خطى ‏منحصر به فرد يا انگشت ‏شمارى وجود داشته مى ‏تواند مورد اعتماد باشد؟

و ثالثا : بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه ‏اوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏ وقايعى كه در آن زمانها اتفاق افتاده در تاريخ ها ثبت و نگارش‏ شده؟ و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتوانند از هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى ‏افتاد ه‏م طلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟ مگر امروزه با تمام اين‏ وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره ‏ها و... چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى ‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و به دور از سياستها و اختناق ها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافي هاى انحصارى ‏مى ‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند ؟ آن هم خبرى كه ‏به صورت معجزه آسمانى براى شكست ‏يك قدرت طاغوتى و يك ‏دربار سلطنتى به وقوع پيوسته باشد...؟ مگر معجزاتى امثال ‏«شق‏ القمر» كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى ‏باشد و به گفته ‏دكتر سعيد بوطى -نويسنده مصرى- در كتاب فقه السيرة از امور متفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخ هاى ‏گذشته نقل شده...؟ و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريا به وسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى ‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان به دعاى حضرت مسيح و امثال آن جز در كتاب هاى مقدس و مذهبى در تاريخ ها و روايات ‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى ‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته ‏در انحصار طاغوت هاى زمان بوده -چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه ‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد - وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوت ها قيام مى ‏كرده ومبارزه داشتند ، و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و به هر وسيله مى ‏خواسته ‏اند آنها را افرادى ‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند ، و هرگز اجازه ‏نمى ‏دادند آنها را به عنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند ، و به همين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان ‏انجام مى‏ شده انكار كرده و يا توجيه مى ‏نمودند ، و اگر كتابهاى ‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده ‏و بدست ما نرسيده بود...

 بزرگداشت پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی(ص)

                   اهانت شده بر رسول امجد                صلی الله علی آل محمّد

                                      دشمنِ طاها          گردیده رسوا

         یا صاحب الزمان آجرک الله

                                                                       از این جنایت دشمن خونخوار

        امّت اسلامی گشته عزادار

                                                                         گردیده زهرا(س) گریانِ بابا

      یا صاحب الزمان آجرک الله

                                                                                 در مکتب حسین کردیم ثبت نام

قربانی می شویم در راه اسلام

با حیدر حیدر             در خط رهبر

یا صاحب الزمان آجرک الله

 

       مقامات حضرت محمد(ص) در قرآن

  

 پیامبر(ص) همانند خداوند غیرقابل شناخت کامل و توصیف است؛ چرا که وی مظهر اکمل و اتم خداوندی است؛ اما این بدان معنا نیست که پیامبر(ص) دور از دسترس باشد؛ زیرا در این صورت نمی تواند اسوه و سرمشق بشریت باشد. بنابراین هر دو حکم تعطیل و تشبیه درباره پیامبر(ص) نیز باطل است. چرا که آن حضرت(ص) فی الجمله قابل شناخت و توصیف می باشد و تعطیل در شناخت نسبت به او راه ندارد؛ چنان که همانند خداوند نمی توان برای او همانندی آورد؛ چرا که تشبیه کسی به او نیز امری مردود است. البته امیرمؤمنان علی(ع) به تعبیر خداوند در قرآن، نفس و جان (آل عمران، آیه۶۱) و باطن و بخشی از هستی پیامبر(ص) است و به تعبیر خود پیامبر(ص) هر دو نوری یکتا و یگانه هستند و هر حکمی که درباره پیامبر(ص) می شود درباره امیرمؤمنان علی(ع) نیز می شود و نمی توان او را شبه یا شبیه پیامبر(ص) دانست؛ چرا که بخشی از وجود هر چیزی، شبیه آن چیز خوانده نمی شود، بلکه عین و نفس همان چیز است.
در عین حال برخی از امور، موضوعات و مقامات ظاهری وجود دارد که به عنوان اختصاصات ظاهر مطرح می باشد که از آن جمله می توان به رسالت و همسر و مانند آن اشاره کرد؛ زیرا جهان مادی اقتضائاتی دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت، ولی هرگز در تحلیل و تبیین ها، جهان مادی و مظاهر آن چنان اصالتی ندارد که بتوان آن را معیار دوگانگی دانست؛ از این رو حکم قرآنی درباره پیامبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) در بسیاری از مسایل یکی است و تفاوتی میان آن دو قایل نمی شود. بر این اساس هرگاه سخن از مقامات محمدی است به جز در بخش ظاهری و مؤثر، مقامات علوی نیز مراد می باشد.
نویسنده در این مطلب بر آن است تا نگاهی به مقامات محمدی بر اساس آموزه های قرآنی داشته باشد و جایگاه محمد(ص) و علی(ع) و به تبع آن انوار چهارده معصوم(ع) را تبیین نماید. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.
● مقام مظهریت مطلق محمدی
بی گمان شناخت خداوند، شناختی است که از طریق پیامبر(ص) به دست می آید؛ زیرا همه پیامبران که از آن ها به عناوینی چون مخلصان یعنی خالص شدگان خداوندی یاد می شود، تحت سایه ولایت مظهر مطلق الهی یعنی پیامبر(ص) هستند و شناخت آنان برگرفته از شناخت آن حضرت(ص) است؛ چنان که رسالت ایشان به تبع رسالت پیامبر(ص) می باشد؛ هر چند که در مرتبت دنیوی، آنان تقدم داشتند، ولی همگی مأمور پیامبر(ص) بودند تا اسلام محمدی(ص) را تبلیغ کنند.
از این رو تنها مجرای شناخت، همان حقیقت محمدی(ص) است و کسی را نرسد که از راه دیگری به حقیقت خداوندی و اسماء و صفاتش علم و آگاهی یابد.
پیامبر(ص) بارها خود درباره تقدم منزلت و رتبه وجودی اش می فرمود که «اول ما خلق الله نوری؛ نخستین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود.» حضرت همچنین در خصوص تقدم در مقاماتی چون مقام نبوت بر همه پیامبران از جمله حضرت آدم(ع) می فرماید: «کنت نبیا و الادم بین الماء و الطین؛ من نبی بودم در حالی که آدم بین آب و گل بود.» (بدیع الزمان فروزانفر؛ احادیث مثنوی؛ ص۱۰۲) البته از این عبارت می توان این معنا را نیز فهمید که انتخاب پیامبر(ص) پیش از خلقت و آفرینش حضرت آدم(ع) مانند نبوت آدم و دیگر پیامبران در برنامه خداوندی بوده است و تنها زمان تحقق و وقوع آن نیازمند تحقق شرایطی از جمله خلقت و آفرینش آدم و مانند آن بوده است.
به هر حال، هیچ شکی نیست که پیامبر(ص) به صراحت از تقدم رتبه وجودی و منزلت خویش بارها به اشکال گوناگون سخن گفته است. ایشان ضمن این که نور خویش را اولین مخلوق می شمارد، در همان حال در عبارتی دیگر می فرماید: اول ما خلق الله العقل؛ اول مخلوق الهی عقل است.
این بدان معنا خواهد بود که عقل و نور محمدی نمی تواند دو چیز باشد، بلکه عقل و نور یکی است و اولین مخلوق همان حقیقت نوری و عقلی آن حضرت(ص) است. (بدیع الزمان فروزانفر؛ احادیث مثنوی، ص .۲۰۲ و نیز خواجه محمد پارسا؛ شرح فصوص الحکم؛ ص ۵۰۵؛ نیز ن. ک. به: موسی اکرمی؛ رساله از ابن عربی تا عراقی؛ به پاس کنگره بزرگداشت فخرالدین عراقی؛ اراک؛ اردیبهشت ۷۴).

در فلسفه و عرفان نظری اسلامی این معنا به اثبات رسیده است که صادر نخست یا همان مظهر نخست، مظهری کامل و تمام است و از آن جایی که در میان آفریده های الهی کسی به شرافت پیامبر(ص) نمی رسد، می بایست ایشان همان صادر و یا مظهر نخست باشد.
این معنا به شکلی دیگر در آموزه های قرآنی در هنگام بحث از مساله دایره دوری وجود بیان شده است؛ چرا که مقتضای دایره وجودی از اویی به سوی اویی، مسیر دایره نزولی و صعودی یکی است؛ یعنی هر چیزی که از همان جا صادر یا ظهور یافته دوباره از همان چیز یا مسیر باز می گردد. خداوند در آیاتی در تفسیر موضوع «انالله و اناالیه راجعون» به این نکته توجه می دهد که بازگشت، تنها از صراط مستقیم امکان پذیر است که در روایات پیامبر(ص) و علی(ع) معرفی شده است و بارها از انوار معصومان(ع) روایت شده که فرمودند: انا الصراط المستقیم یا نحن الصراط المستقیم، من یا ما همان راه راست الهی هستیم که مسیر مراجعت و بازگشت است.
این که خداوند منتهای سیر هر وجودی را رب و پروردگار پیامبر(ص) معرفی می کند و می فرماید: «و ان الی ربک المنتهی؛ انتهای سیر هر چیزی به سوی پرودگار توست». (نجم، آیه ۴۲) به این معناست که آغاز سیر در دایره وجودی نیز رب پیامبر(ص) بوده است.
بر این اساس، رجعت و بازگشت تنها از مسیر رب و پروردگار حقیقت محمدی(ص) شدنی است. از این رو خداوند به صراحت می فرماید: «ان الی ربک الرجعی؛ بازگشت و رجعت به سوی پروردگار توست». (علق، آیه۸)
این بدان معناست که همه هستی به سوی حقیقت محمدی(ص) باز می گردد و از این مسیر رجعت به منتهای سیر خود می رسد.
در مقام رسالت و اموری چون نبوت و حقیقت دین نیز همین معنا و حکم جریان می یابد؛ چرا که اسلام، چیزی جز حقیقت ارایه شده از سوی حقیقت محمدی نیست و همه پیامبران، رسول حقیقت محمدی برای ابلاغ اسلام محمدی بودند. از این رو خداوند به صراحت اعلام می دارد که جز اسلام دینی پذیرفته نیست: و من یبتغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین؛ و هر که دین و آیینی جز اسلام بجوید و بخواهد و به آن دل بندد، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد. (آل عمران، آیه ۵۸) پیامبران دیگر نیز همین معنا را تبلیغ و بیان می کردند و به صراحت می فرمودند: «انا اول المسلمین (انعام، آیه ۱۶۳)، چنان که حضرت ابراهیم(ع) می فرمود. این در حالی است که از نظر ذاتی و اولیت حقیقی، تنها پیامبر(ص) و نفس و جانش امیرمومنان علی(ع) اول مسلم و مومن بودند؛ چرا که نخستین ظهور و مظهر الهی می باشند و لذا پیامبر(ص) در بیان حقیقت اولیت در اسلام و ایمان می فرماید: «یا علی انت اول المسلمین اسلاما و اولی المومنین ایمانا، ای علی! تو اولین در اسلام و ایمان هستی.»
پیامبر(ص) هر چند به ظاهر در رسالت، آخرین رسول است، ولی در حقیقت به سبب مظهریت مطلق از خداوند و اول مظهر بودن، اول رسول نیز بوده است و همه پیامبران، در حقیقت رسول رسول الله(ص) بودند. از این رو همگان به اسلام دعوت می کردند و تصدیق گر ایشان و بشارت گوی آن حضرت(ص) بودند؛ چنان که آن حضرت گواه و شاهد بر همه پیامبرانی است که خودشان شاهدان امت خویش هستند: «فکیف اذا جئنا من کل امه بشهید و جئنا بک علی هولاء شهیدا؛ حال آنها چگونه خواهد بود و در آن روز که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان می طلبیم و تو را گواه و شاهد آنان قرار خواهیم داد». (نساء، آیه ۱۴) از این رو از حقیقت محمدی(ص) به عنوان شاهد شاهدان و گواه گواهان یاد می شود.
به هرحال، مقامات پیامبری(ص) بسیار رفیع و بلند است؛ چرا که وی در سیر نزولی و صعودی در منتهایی قرار دارد که از آن به مقام عمائیه یاد می شود و در آموزه های قرآنی از آن به «مقام تدلی» و «قاب قوسین او ادنی» تعبیر شده است. (نجم، آیات ۸ و ۹) این بدان معناست که هر چیزی مخلوق و آفریده و صنعت حقیقت محمدی به عنوان مظهر اتم و اکمل و نخست الهی است؛ نحن صنایع ربنا و الناس بعد صنایع لنا» (نهج البلاغه، نامه ۸۲، نامه به معاویه)
● مقامات دنیوی و اخروی پیامبر(ص)
۱) تسلیم
خداوند در آیاتی بسیار، مقاماتی را برای پیامبر(ص) در دنیا و آخرت بیان می کند که از جمله می توان به مقام تسلیم در برابر خداوند اشاره کرد. آن حضرت(ع) از چنان مرتبه ای از تسلیم محض برخوردار بوده است که خداوند خود، او را به این مقام می ستاید. (آل عمران، آیه ۰۲ و انعام، آیات ۴۱ و ۱۷ و ۳۶۱)
۲) رسالت و نبوت
مقام رسالت و نبوت از دیگر مقامات حقیقت محمدی است که پیش از این بخشی از آن مطرح شده و به همان اندازه در این جا بسنده می شود. (بقره، آیات ۱۰۱ و ۹۱۱ و ۱۵۱ و آیات دیگر قرآن) مقام رضا از دیگر مقامات حقیقت محمدی(ص) است. این مقام در گرو صبر، تسبیح و تحمید مدام پروردگاری است که در آیه ۰۳۱ سوره طه برای پیامبر(ص) اثبات شده است.

۳) شفاعت
مقام شفاعت از دیگر مقامات رسول الله است که در آیه ۹۷ خداوند به آن اشاره کرده و می فرماید که این مقام از طریق تهجد و نافله شب برای مردمان دیگر قابل دسترسی است. با این تفاوت که شفاعت پیامبر(ص) شفاعت مطلقی است که برتر و گسترده تر از آن نمی توان تصور کرد. (تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ص ۱۱۲، حدیث ۲۰۴) خداوند در آیه ۵ سوره ضحی به پیامبر(ص) وعده داده که در این مقام چنان به وی اجازه شفاعت داده می شود که آن حضرت(ع) راضی و خشنود شود.(بحارالانوار، ج ۸، ص ۷۵، حدیث ۲۷ و نیز مجمع البیان، ج ۹ و ۰۱، ص ۵۶۷)
۴) عصمت مطلق
مقام عصمت مطلق نیز از دیگر مقامات پیامبر(ص) است که در آیاتی از جمله آیه ۳۴۱ سوره بقره بیان شده است؛ چرا که شهادتی که از سوی خداوند در روز قیامت اقامه می شود می بایست به گونه ای باشد که هیچ مناقشه ای در آن نباشد و این خود، گواهی بر عصمت الهی آن حضرت(ص) دارد که هیچ گونه دروغ و اشتباه، سهو، گزاف و خطایی در آن راه نخواهد یافت.(المیزان، ج ۲۱، ص ۳۲۳)
همچنین خداوند در آیه ۲۳ و ۲۳۱ سوره آل عمران و آیات دیگر بر وجوب مطلق اطاعت از آن حضرت(ص) تاکید کرده و اطاعت از وی را اطاعت خویش برمی شمارد. این بدان معناست که ایشان از عصمت مطلق و کامل برخوردار است؛ چرا که اگر این چنین نبود می بایست اطاعت را مقید می کرد؛ درحالی که اطاعت پیامبر(ص) را همانند اطاعت خویش، مطلق و بدون هیچ گونه قید و شرطی آورده است، این نحوه بیان خود به خود دلالت بر این معنا دارد که عصمت ایشان مطلق و کامل است و ایشان از هرگونه خطا و اشتباه و سهو و مانند آن در امان است، وگرنه چنین فرمانی جایز نیست. (المیزان، ج ۵، ص ۹۸۳)
از ابن تیمیه نقل می شود که در انکار روایت غدیر بویژه نسبت به بخش دوم آن، که پیامبر(ص) می فرماید: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ خداوندا هر که او را دوست می دارد و ولایت و حکومت و حکمش را می پذیرد دوست بدار و ولی خود بدان و دشمن بدار هرکه او را دشمن دارد»، گفته است که این بخش را نمی توانیم بپذیریم، زیرا این عبارت بیانگر عصمت است و اطاعت او عین اطاعت پیامبر(ص) و خدا دانسته شده است. از این رو نمی توانم بپذیرم که چنین عصمت و اطاعتی برای علی(ع) گفته شده باشد.
۵) قضاوت
از مقامات دنیوی و آخروی آن حضرت(ع) قضاوت و داوری است که به دو شکل داوری در موضوعات دنیوی (نساء آیات ۵۴ و ۵۰۱ و مائده، آیات ۲۴ و ۳۴) و قضاوت و داوری در آخرت به شکل قسیم النار والجنه برای آن حضرت(ص) اثبات شده است. خداوند در سوره اعراف به صراحت می فرماید که آن حضرت(ص) و انوار معصومان(ع) در قیامت بر اعراف قرارمی گیرند و به داوری و قضاوت می پردازند و بهشت و دوزخ انس و جن را مشخص می کنند.
۶) ولایت
از دیگر مقامات دنیوی و اخروی پیامبر(ص) می توان به ولایت اشاره کرد. ولایت و امامت بر خلاف خلافت، اختصاص به دنیا ندارد و با برپایی قیامت، ولایت و امامت پایان نمی پذیرد، هرچند امر خلافت الهی مختص به دنیاست.
این ولایت از آن حقیقت محمدی(ص) است و لذا خداوند آن را برای دیگر معصومان(ع) نیز اثبات کرده و می فرماید: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون؛ ولی شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده اند: همان کسانی که نماز برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند. (مائده، آیه ۵۵)
بنابراین برای رسیدن به مقام ولایت الله، باید از ولایت حقیقت محمدی(ص) گذشت. و من یتول الله و رسوله والذین آمنوا فان حزب الله هم الغالبون؛ چرا که هرگونه تولی دیگران به معنای تولی طاغوت و خروج از حزب الله به حزب شیطان، مردود می باشد. (مائده، آیه۶۵ و آیات دیگر)
خداوند می فرماید که ولایت حقیقت محمدی(ص) بر همه ولایت ها حاکمیت و حکومت دارد و کسی نمی تواند با توجه به ولایت خدا و حقیقت محمدی بر جان و مال و عرض خویش، سخنی از ولایت طبیعی خود بر این امور کند. از این رو به صراحت می فرماید: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم (احزاب آیه۶) چرا که ولایت محمدی(ص) ولایتی همانند ولایت خالق است که ولایت مالکانه مطلق است.
۷) عبودیت
ازدیگر مقامات بلند و رفیع پیامبر و حقیقت محمدی(ص) باید به مقام عبودیت ایشان اشاره کرد که خداوند ایشان را فراتر از عبدالله و مظهر کمال تمامی اسماء و صفات بارز الهی، مظهر عبده یعنی مظهر اسما و صفات غیبی نیز برمی شمارد که اگر نگوییم شامل اسم مستأثر نیز می شود ولی دست کم بسیاری از صفات غیبی را دربرمی گیرد که هنوز مظاهر شهودی نیافته است. به سخن دیگر، چون حقیقت محمدی در مقام تدلی او ادنی، در مقام عمائیه است دربردارنده مظهریت غیبی الهی نیز می باشد تا ظهور اول در غیب و ظهور نیز همانند اظهارکننده خود باشد.
خداوند بارها حقیقت محمدی را به عبده و عبدنا و مانند آن می ستاید که از جمله می توان به آیاتی چون آیه ۱ سوره اسراء و کهف و نیز ۳۲ سوره بقره به عنوان نمونه اشاره کرد.
پیامبر(ص) در مظهریت، به تمام و کامل است و چون حقیقت محمدی با نفس و باطن خود می باشد، براین اساس می توان حکم مشابهی برای باطن وی یعنی انوار معصومان نیز کرد و گفت که آنان نیز در مقام مظهریت مطلق هستند.
بی گمان بیان این مطلب درباره حقیقت محمدی از آن روست تا با تدبر در این آیات و روایات ضمن شناخت حقیقت هستی و قطع و یقین به این حقیقت، زمینه تاثرپذیری و عاطفی و احساسی پدید آید و با ایجاد محبت نسبت به این حقیقت، ایمان و باور و عقیده در دل، زنده و باور شود و اجازه دهد تا ایمان ما را به اطاعت محض و ولایت مطلق ایشان رهنمون گرداند؛ چرا که ایمان چیزی جز حب نیست و اگر کسی به این محبت نرسد هرگز مفهوم اطاعت و ولایت و مانند آن را درک نخواهدکرد و درمسیر شدن های کمالی درست قرار نخواهدگرفت و به سرمقصد منزل به جذبه عشق محمدی گام برنخواهد داشت. از این رو خداوند به مؤمنان متاله خواه فرمان می دهد که اگر می خواهند محبوب خداوند شوند از محبت و اطاعت حقیقت محمدی اشباع شوند: «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله؛ بگو اگر خدارا دوست دارید از من پیروی کنید تا محبوب خداوند شوید. (آل عمران، آیه۱۳)
باشد با این شناخت به سوی حقیقت محمدی و علوی رفته و اطاعت و ولایت عاشقانه و محبانه خویش را ابراز و اظهار نماییم و متاله و خدایی شویم.

پایگاه آفتاب
                             

معجزات حضرت محمد ص

نمی از معجزات حضرت محمد

(صلی الله علیه و آله)


من گفتم: لا اله الا اللّه، اى رسول خدا من نخستین كسى هستم كه به تو ایمان آوردم، و نخستین فردى هستم اقرار مى‏كنم كه درخت با فرمان خدا براى تصدیق نبوّت، و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستى انجام داد


معجزه طبیعت

سُبْحانَ‏ الَّذی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذی بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ

. پاك و منزّه است خدایى كه بنده‏اش را در یك شب، از مسجدالحرام به مسجد الاقصى- كه گرداگردش را پربركت ساخته‏ایم- برد، تا برخى از آیات خود را به او نشان دهیم؛ چرا كه او شنوا و بیناست‏.(اسراء آیه 1، ترجمه آیت الله مکارم)

هر جند معجزه جاوید آخرین فرستاده خدا در روی زمین کتاب مقدسش قرآن است ولی معجزات حضرت منحصر به قرآن نیست؛ «تاریخ معجزات زیادی را برای پیامبر اسلام در شرایط سرنوشت ساز ثبت کرده است.»(1) در این مختصر سعی بر آن است که نمی از معجزات خاتم پیامبران اول شخصیت خلقت ارائه شود.

1- آمدن درخت به حضور پیامبر‏

- امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه قاصعه فرموده: من با پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بودم آنگاه كه سران قریش نزد او آمدند و گفتند: «اى محمد (صلّى اللّه علیه و آله) تو ادّعاى بزرگى كردى، كه هیچ یك از پدران و خاندانت نكردند، ما از تو معجزه‏اى مى‏خواهیم، اگر پاسخ مثبت داده، انجام دهى، مى‏دانیم كه تو پیامبر و فرستاده خدایى، و اگر از انجام آن سرباز زنى، خواهیم دانست كه ساحر و دروغگویى» پس پیامبر اکرم(صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: «شما چه مى‏خواهید؟» گفتند: «این درخت را بخوان تا از ریشه كنده شود و در پیش تو بایستد» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خداوند بر همه چیز تواناست. حال اگر خداوند این كار را بكند آیا ایمان مى‏آورید؟ و به حق شهادت مى‏دهید؟

گفتند: آرى، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من بزودى نشانتان مى‏دهم آنچه را كه درخواست كردید، و همانا بهتر از هر كس مى‏دانم كه شما به خیر و نیكى باز نخواهید گشت، زیرا در میان شما كسى است كه كشته شده و در چاه «بدر» دفن خواهد شد، «1» و كسى است‏ «2» كه جنگ احزاب را تدارك خواهد كرد. سپس به درخت اشاره كرد و فرمود: «اى درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارى، و مى‏دانى من پیامبر خدایم، از زمین با ریشه‏هایت در آى، و به فرمان خدا در پیش روى من قرار گیر.»

- روزى پیامبر اكرم- صلّى اللَّه علیه و آله- و امام على- علیه السّلام- در كوه حرا بودند. كوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به كوه فرمود: «آرام باش! جز پیامبر و وصى او، كسى در روى تو نایستاده است» كوه در همان حال آرام شد

سوگند به پیامبرى كه خدا او را به حق مبعوث كرد، درخت با ریشه‏هایش از زمین كنده شده، و پیش آمد كه با صداى شدید چونان به هم خوردن بال پرندگان، یا به هم خوردن شاخه‏هاى درختان، جلو آمد و در پیش روى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایستاد كه برخى از شاخه‏هاى بلند خود را بر روى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و بعضى دیگر را روى من انداخت و من در طرف راست پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایستاده بودم، وقتى سران قریش این منظره را مشاهده كردند، با كبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آید، و نصف دیگر در جاى خود بماند» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمان داد. نیمى از درخت با وضعى شگفت‏آور و صدایى سخت به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نزدیك شد گویا مى‏خواست دور آن حضرت بپیچد، امّا سران قریش از روى كفر و سركشى گفتند: «فرمان ده این نصف باز گردد و به نیم دیگر ملحق شود، و به صورت اول در آید» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم دستور داد و چنان شد. من گفتم: لا اله الا اللّه، اى رسول خدا من نخستین كسى هستم كه به تو ایمان آوردم، و نخستین فردى هستم اقرار مى‏كنم كه درخت با فرمان خدا براى تصدیق نبوّت، و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستى انجام داد. امّا سران قریش همگى گفتند: «او ساحرى است دروغگو، كه سحرى شگفت آور دارد، و سخت با مهارت است». و خطاب به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفتند: «آیا نبوّت تو را كسى جز امثال على علیه السّلام باور مى‏كند؟» (2)

2.شفاى مرض جذام‏

- شخصى از قبیله جهینه مبتلا به جذام شده بود. حضور پیامبر- صلّى اللَّه علیه و آله- رسید و از آن حضرت شفا خواست. حضرت ظرف آبى را طلبید و از آب دهانش در آن ریخت و به آن شخص فرمود: «به بدنت بمال» آن شخص به دستور حضرت، عمل كرد و از آن مرض، خلاصى یافت‏.(3)

معجزه طبیعت

3.لرزش كوه حرا

- روزى پیامبر اكرم- صلّى اللَّه علیه و آله- و امام على- علیه السّلام- در كوه حرا بودند. كوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به كوه فرمود: «آرام باش! جز پیامبر و وصى او، كسى در روى تو نایستاده است» كوه در همان حال آرام شد. (4)

4. پیامبر (ص) و شفاى چشم‏

- در یكى از جنگها، چشم یكى از یاران پیامبر آسیب دید، بحدى كه به صورتش افتاد. به حضور حضرت آمد و استغاثه كرد. رسول خدا - صلّى اللَّه علیه و آله- چشمش را سر جایش گذاشت و چشم آن مرد در آن حال، شفا یافت. و روشنایى و تیز بینیش بیشتر شد.(5)

5.گم شدن شتر رسول خدا (ص)

- روزى شتر رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- گم شد. منافقین طعنه زدند و گفتند: او ما را از اسرار آسمانها خبر مى‏دهد ولى نمى‏داند شترش كجاست. وقتى این سخن طعن آمیز، به گوش پیامبر رسید، فرمود: تمام اخبارى كه از آسمانها مى‏گویم از طرف خداست و خدا مرا به همه اسرار آگاه كرده است.

سپس جاى شتر را به آنها نشان داد و فرمود: «افسارش به درختى گیر كرده است» رفتند و شتر را در همان حالى كه پیامبر فرموده بود یافتند. (6)

6.سفرهاى پیامبر (ص) قبل از بعثت‏

- دو سفر پیامبر - صلّى اللَّه علیه و آله-، قبل از بعثت معروف است. تمام خویشاوندان و نزدیكان، آن را نقل كرده‏اند. در این سفرها بود كه ابرى بر آن حضرت سایه مى‏افكند و بالاى سر او به همه جا مى‏رفت و تمام همراهانش آن را مى‏دیدند. (7)

 

 

تولد و كودكي پيامبر(ص)

تولد و کودکی
بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول ( برابر 25آوریل 570 میلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب ( مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزیزش ، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد . " حلیمه " زن پاک سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند ، روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود . " حلیمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید . دو سال بعد که " آمنه " برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفت ، فرزند دلبندش را نیز همراه برد . پس از یک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربین راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرین تسلیم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم ، این نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد ، تا در آینده ، رنجهای انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش یافت . " عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عمیقی نشان می داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسین دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرین لحظه های عمرش ، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد . حتی در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمایت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت .

 

عموم سيره نويسان معتقدند كه تولد پيامبراكرم(ص) در «عام الفيل» (يعني سالي كه ابرهه براي خرابي خانه كعبه آمده بود) در سال 570 م. بوده است، ‌زيرا آن حضرت بطور قطع در سال 632م. در گذشته است و سن مبارك او 62 تا 63 سال بوده است. بنابراين ولادت آن حضرت در حدود 570م. خواهد بود. اكثريت قريب بالاتفاق محدثان و مورخان بر اين قول معتقدند كه تولد پيامبر(ص) در ماه ربيع­الاول بوده ولي در روز تولد او اختلاف دارند.[1] تشيع تولد وي را در هفدهم ربيع­الاول روز جمعه و اهل تسنن دوازدهم ربيع­الاول روز دوشنبه می­دانند.[2] هنگام تولد‌، ‌مادرش "آمنه"، ‌كسي را نزد "عبدالمطلب" جد بزرگوار او فرستاد، ‌كه خداوند به تو پسري داده است. عبدالمطلب با شنيدن اين مژده و حوادثي كه هنگام تولد محمد، نوه‌اش به چشم ديده بود، ‌بي­نهايت خوشحال شده و آن كودك را در دست گرفت و به داخل «كعبه» برد و مراسم شكرگزاري به جاي آورد.[3]

 
مراسم نامگذاري پيامبر(ص)
   عبدالمطلب براي عرض تشكر به پيشگاه خداوند جليل، گوسفندي كشت و عده‌اي را دعوت نمود و در آن جشن با شكوه كه از عموم قريش دعوت شده بود‌ند، نام فرزند خود را "محمد" گذارد. هنگامي كه از او پرسيدند: «چرا نام فرزند خود را محمد(ستوده) انتخاب كرديد، در صورتي كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است؟ گفت: خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد.»
   ‌تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذاري شده بودند. قرآن مجيد نیز از ایشان  بنام­های محمد و احمد یاد می­کند در سوره‌هاي «آل­عمران و محمد و فتح و احزاب» او را به نام محمد و در سوره «صف » بنام احمد خوانده است. و منشأ اختلاف اين است كه مادر رسول خدا، پيش از جدش نام او را احمد گزارده بود چنانكه در تاريخ منعكس است. بنابراين قرآن ،‌او را به هر دو اسم محمد و احمد معرفي نموده است .[4]
 
حوادث زمان تولد پيامبر (ص)
   همزمان با تولد رسول خدا‌(ص) زمين لرزه­اي بوقوع پيوست كه آثار آن به همه نقاط جهان رسيد، ‌تا آنجا كه كليساها و صومعه‌ها و بت‌هايي كه مورد پرستش بت‌پرستان بودند، ويران گشتند و كار جادوگران و پيشگويان نابسامان شد. ستارگاني در آسمان پيدا شدند كه پيش از اين زمان، ديده نمي‌شد و ايوان كسري در ايران به لرزه درآمد و سيزده يا چهارده ستون آن فرو ريخت و آتش آتشكده فارس خاموش شد، اين در حالي بود كه از هزاران سال پيش، خاموش نشده بود.[5]
 
دوره زندگي پيامبر(ص) در باديه
   نخستين دايه پيامبر(ص) كنيزي بود بنام "ثویبه" كه چهار ماه آن حضرت را شير داد.[6]  بعد از ثويبه، زني به نام "حليمه" که با زنان «بني­سعد» به شهر مكه آمده بود تا هر كدام، كودكي از قريش گرفته و آن را شير دهند و بزرگ نمايند به این وسیله خود را از تنگنا نجات دهند. شبي را كه در راه مكه بودند، از بس كه كودك گرسنه­شان گريه كرده بود‌، خواب نرفتند. در پستان حليمه و شتر شيري نبود. تنها اميدشان به آينده بود و بهر ترتيبي خود را به مكه رساندند و به دنبال بچه‌هاي شير خواره رفتند. آن زنان وقتي مي‌فهميدند كه رسول خدا كودكي يتيم است، از پذيرش و نگهداري وي امتناع مي‌نمودند.[7] البته اين داستان افسانه‌اي بيش نيست زيرا كه خاندان بني­هاشم و شخصيت مردي مانند عبدالمطلب كه جود و احسان، نيكوكاري و دستگيري او از افتادگان، زبانزد خاص و عام بود، ‌سبب مي‌شد كه نه تنها دايگان سرباز نزنند بلكه مايه سر و دست شكستن دايگان دربارة او مي‌گرديد.[8] وقتي حليمه ملاحظه كرد كه زنان بني­سعد، قصد مراجعه دارند،‌ رفت و همان بچه يتيم را گرفت و با خود آورد.
    بركت پيامبر(ص) زماني كه در دامان حليمه پرورش يافته بود، چنان زندگي حليمه را متحول نمود، ‌كه شوهر حليمه از چنين رويداد بزرگي متعجب گشت و رشد و نمو اين كودك چنان فوق­العاده بود كه در كودكي از ساير كودكان متفاوت بود، ‌تاجايي كه آثار درشت اندامي در وجود او نمايان بود.[9] مدت 5 سال تمام رسول خدا در ميان قبيله بني­سعد بود و رشد و نمو كافي نمود و در ضمن اين مدت دو يا سه بار حليمه، او را پيش مادرش برد و آخرين بار او را به مادرش تحويل داد.[10]
 
وفات آمنه مادر پيامبر(ص)
   حليمه سعديه، ‌رسول خدا(ص) را نزد مادرش آمنه آورد و به او سپرد. از آن به بعد، ‌محمد(ص) در كنار مادر و جد خويش عبدالمطلب زندگي مي‌كرد تا اينكه 6 سال از عمر شريفش گذشت. در آن هنگام، مادرش آمنه‌، او را براي ديدار دائي­هاي پدري كه آن حضرت در مدينه از قبيله «بني­النجار» داشت، ‌با خود برداشته و به مدينه آورد و آمنه در مراجعت به سوي مكه، ‌در منزلي به نام «ابواء» بيمار شده و همان جا از دنيا رفت.[11]
 
كفالت و سرپرستي عبدالمطلب از پيامبر(ص)
   پس از مرگ آمنه، رسول خدا(ص) در تحت تكفل و سرپرستي جدش عبدالمطلب قرار گرفت و رسم آن زمان چنان بود كه هر روز، ‌در كنار كعبه، ‌براي عبدالمطلب فرش پهن مي­كردند و فرزندانش در اطراف آن فرش، روي زمين مي‌نشستند تا عبدالمطلب مي‌آمد و روي آن فرش مي‌نشست و فرزندان همراه او روي فرش مي‌نشستند. رسول خدا گاهي روي آن فرش مي‌رفت و عموهاي آن حضرت،‌ مانع كار او مي‌شدند ولي عبدالمطلب به آنها مي‌گفت كه فرزندم را رها كنيد كه به خدا قسم، ‌صاحب مقام بزرگي خواهد شد. سپس او را مي‌گرفت و در كنار خود، روي فرش مي‌نشاند و دستش را بر پشت پيامبر مي‌كشيد و رفتار آن حضرت موجب خوشحالي عبدالمطلب مي‌گرديد.[12]
 
مرگ عبدالمطلب و کفالت ابوطالب
    هشت سال از زندگي شريف پيامبر(ص) گذشته بود، ‌كه جد بزرگوارش، ‌رحلت كرد. عبدالمطلب از ميان پسرانش، ابوطالب براي سرپرستي محمد(ص) انتخاب كرد و وصيت كرد كه همواره از او نگهداري كند. عبدالمطلب مي‌دانست كه شفقت ابوطالب بر محمد(ص) افزون است. ابوطالب، ‌محمد(ص) را بر بالين خود، فرا مي‌خواند و بي‌نهايت او را دوست مي‌داشت و پيوسته مراقب او بود و شب و روز يك لحظه او را تنها نمي‌گذاشت و او را از چشم بيگانه محفوظ مي‌داشت.[13]
 
شباني پيامبر‌(ص)
   گزارش شباني پیامبر(ص) براي خویشاوندان خود و تمام مكيان، از خود آن حضرت نقل شده است. پيامبر اسلام ابتدا در "اجياد" براي خويشاوندان خود و سپس در "قراريط" در ازاي گرفتن چند قيراط براي مكيان شباني مي‌كرد.[14] عمر بن عمر بن فارس از زهری،‌از جابر بن عبدالله نقل مي‌كند: «كه از پيامبر(ص) پرسيدم، شما هم گوسفند چراني كرده‌ايد، ‌فرمود: آري و هيچ پيامبري نيست، مگر آنكه گوسفند چراني كرده است.»[15]
 
بحيراي راهب
   گزارش نخستين سفر پيامبر(ص) به شام و ملاقات آن حضرت با بحيراي راهب،‌ از جمله اخبار مشكوك و قصه­گونه ‌ايست كه مورد بهره­برداري وسيع دشمنان پيامبر(ص) قرار گرفته است. معاندين قديم و جديد پيامبر(ص) كه رسالت آسماني او را انكار مي‌كنند، ‌همواره كوشيده‌اند تا براي وي معلم يا معلماني معرفي كنند و سپس مدعي شوند كه رسول خدا(ص)، ‌قرآن و تعاليم خويش را از اين معلمان فرا گرفته است. »[16]
   ابوطالب با كاروان قريش براي تجارت به سوي شام مي‌رفت و چون آماده حركت شد، پيامبر(ص) با اشتياق، ‌خواستار همراهي با او شد. ابوطالب گفت: «به خدا او را همراه مي‌برم و هرگز از او جدا نمي‌شوم.» ابوطالب، پیامبر(ص) را با خود برد تا كاروان به «بصری» شام رسيد و "بحيرا راهب نصراني"، صومعه‌اي داشت كه در آن به سر مي‌برد. چون كاروان به نزديك صومعه آمد، ‌بحيرا غذاي زيادي براي آنها آماده كرد. بحيرا وقتي پيامبر(ص) را ديد، مشاهده كرد كه ابري بر سر پيامبر(ص) سايه افكنده، از پيامبر(ص) سؤالاتي از احوال خواب و بيداري وي پرسيد و پيامبر(ص) به او پاسخ داد و همه را موافق صفاتي يافت كه از وي خوانده بود. آنگاه ميان دو كتف وي را نگاه كرد و خاتم نبوت را ديد. پس از آنكه بحيرا  از ابوطالب پرسيد كه اين پسر با تو چه نسبتي دارد، ابوطالب در جوابش فرمود كه اين پسر من است، بحيرا پاسخ داد كه پدر اين پسر زنده نيست و ابوطالب جواب داد كه برادرزاده من است و پدرش، در حالي كه مادرش باردار بود، ‌درگذشت‌. بحيرا گفت: راست گفتي، او را به ديار خويش ببر و از يهوديان بر او بيمناك باش كه به خدا اگر او را ببينند و آنچه از او مي‌دانم، بدانند به او آسيب مي‌رسانند كه سرنوشت بزرگي دارد، ابوطالب او را با شتاب به مكه باز گرداند.»[17] نقل شده كه پيامبر(ص) 12سال داشت كه به اين سفر رفت.[18]
بعضی از سیره نویسان داستان سفر اول پيامبر(ص) به شام و ملاقات با بحيراي راهب بنا بر شواهد و دلايل زير بي­اساس  می­دانند:
   1ـ در نام و نشان آئين بحيرا اختلاف وجود دارد. برخي او را مسيحي و برخي يهودي دانسته‌اند.
    2ـ وقوع آن همه معجزات براي محمد(ص) در سفر شام، چرا بايد بر همراهان او حتي ابوطالب پنهان بماند و تنها بحيراي راهب بتواند ابر آسماني را بر سر محمد(ص) مشاهده كند؟
    3ـ داستان ملاقات محمد(ص) با راهب مسيحي يا يهودي، ‌توسط هيچكدام از معاندين محمد(ص) در مكه و مدينه‌، مورد استفاده قرار نگرفته است. مكيان كه همواره در جستجوي يافتن معلمي براي پيامبر(ص) بودند، ‌اگر به اين داستان وفوق داشتند، بر آن استناد مي‌كردند.
    4ـ راويان داستان و سيره نويسان، ‌به كليت و اجزاي داستان اعتماد و وثوق جدي نداشته‌اند. به همين دليل هم، برخي آنرا با قيد «اِنْ صح» و برخي با عبارت «فيما يزعمون» نقل كردند.[19]

عکس های حضرت محمد<ص>

تصویر خراب شدن ایوان مداءن

تاکید پیامبر در مورد احترام به پدر و مادر

نصیحت کردن در مورد کم خوری

بوسیدن دست کارگر توسط پیامبر

علاقه پیامبر نسبت به کودکان الخصوص امام حسن(ع) و امام حسین (ع)

درود خداوند بر محمد بنده خدا و دوست داران آن حضرت

 

 

 

نگاهی به جنگ های رسول خدا (ص)

»» نگاهی به جنگ های رسول خدا (ص)

لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله والیوم الآخر و ذکر الله کثیرا (سوره احزاب ، آیه 21 )

یعنی : همانا رسول خدا(ص) برای شما اسوه حسنه است . آنانی که امید بخدا و روز قیامت دارند وخد ارا بسیار یاد می کنند .

از میان فرستادگان الهی ، حضرت محمد بن عبد الله هاشمی آخرین پیامبر خداست که برای هدایت انسان ها و رهایی آنان از جهل و ضلالت به نبوت برانگیخته شد و قرآن کریم را از طریق وحی دریافت و به آدمیان ابلاغ نمود و راه راست و صرات مستقیم الهی را برای مردم گشود و دیدگان آنان را به واقعیت ها و حقایق آشکار و پنهان روشن نمود.

ولی این ابرمرد بشریت ، ماموریت خویش را به آسانی و به راحتی به پایان نبرد ، بلکه با مخالفت ها و دشمنی های فراوانی مواجه وبا فشارهای زیادی روبرو گردید . از فامیلان گرفته تا هم قبیله ها ، هم شهری ها و عموم عرب های متعصب ولجوج همگی در دشمنی و فشار بر آن حضرت همداستان بودند.

مع الاسف قریش و اهالی مکه بیشترین دشمنی های آن حضرت را برعهده داشته و سنگین ترین صدمه ها را بر وی وارد نمودند.

دوران سیزده ساله بعثت پیامبر(ص) در مکه معظمه سخترین و دشوارترین سال های عمر شریف آن حضرت بود ، به طوری که مسلمانان ناچار به هجرت به سرزمین های دوری چون حبشه و یثرب شدند و خود پیامبر (ص) که با توطئه قریش درقتل خود مواجه گردیده بود ناچارشد این شهر مقدس را ترک و به یثرب که بعدها به مدینه معروف گردید هجرت نماید ؛ هجرتی سرنوشت ساز که تاریخ بشریت را رقم زد و فصل جدیدی را در تاریخ بنی آدم به وجود آورد.

دنیا طلبان و شرارت پیشگان پس از هجرت پیامبر(ص) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامی ، دست از او و پیروانش برنداشته و برفشارها و حتی هجوم و جنگ های خویش برضد وی و تازه مسلمانان شدت بخشیدند.

 این بار نه تنها قریش و مشرکان متعصب مکه ، بلکه بیشتر عرب ها ( اعم از کافران ، مشرکان ، یهودیان و مسیحیان جزیرة العرب ) برضد وی بسیج شده و هر ازگاهی جنگ و نبردی را بر وی تحمیل می نمودند. به طوری که در مدت ده سال حیات پیامبر (ص) و سکونت وی در مدینه منوره بیش از هفتاد جنگ را بر او و یارانش در این شهر مقدس تحمیل کردند.

بخاطر اهمیت جنگ ها و نبردهای رسول خدا (ص) ، مسلمانان از همان عصرتا به زمان ما آثار و تالیفات ذی قیمتی در این موضوع از خود به یادگار گذاشته و وقایع و رویدادهای آن عصر محنت زا را به رشته تحریر درآوردند.

مانیز دراین مقال کوتاه ، با استفاده از همان منابع و مآخذ تاریخی مروری بر جنگ های آن حضرت و تقسیم بندی  و علل و انگیزه های آن ها نموده و اطلاعاتی را در اختیار عزیزان قرار می دهیم .گرچه این اطلاعات کوتاه و گذرا است ولیکن زاویه های مختصری از مظلومیت و تلاش های خستگی ناپذیر آن ابر مرد تاریخ بشریت را به نمایش در می آورد.

 اسامی جنگ های پیامبر(ص)

 جنگ هایی که در عصر نبی مکرم اسلام (ص) و با رهبریت وی به وقوع پیوست ، به دودسته تقسیم می شوند : غزوات و سریه ها

 ·        غزوات

غزوه که جمع آن غزوات است به جنگی گفته می شود که رسول خدا (ص) خودش در آن حاضر بوده و فرماندهی آن را راسا برعهده داشته است .

تعداد غزوات پیامبر(ص) براساس نقل واقدی در المغازی بیست و هفت مورد بود که نه مورد آن به درگیری و قتال منجر گردید و بقیه آن ها بدون درگیری و نبرد طرفین به پایان رسید . اما آن نه موردی که به نبرد و درگیری کشیده شد عبارتند از : بدر ، احد، مریسیع ، خندق (احزاب) ، قریظه ، خیبر ، فتح مکه ، حنین و طائف .

البته طبق قولی غزوه های : بنی نضیر ، وادی القری وغابه نیز به درگیری و کشتار کشیده شد.

 ·        سریه ها

سریه که جمع آن سرایا است به جنگ و حرکت نظامی ای گفته می شود که به دستور و راهنمایی های رسول خدا (ص) و لیکن بدون حضور وی در صحنه نبرد انجام گرفته باشد. در چنین جنگ هایی آن حضرت ، فرد یا افرادی را به فرماندهی سپاه می گمارد و آنان را با توصیه و سفارش های ویژه ای به محل نبرد اعزام می نمود.

تعداد سریه های پیامبر(ص) بنا به گفته واقدی چهل و هفت مورد بوده است که بیشتر آن ها با درگیری و نبرد همراه بود و برخی نیز بدون مواجه شدن با دشمن و یا بدون نیاز به درگیری به پایان می رسید.

اسامی جنگ های پیامبر(ص) و اطلاعات مربوط به آن ها در ضمن تاریخ و سیره آن حضرت در بسیاری از منابع تاریخی و روایی مسلمانان ( اعم از شیعه و اهل سنت ) وارد شده است و لیکن برخی از مورخان و سیره نویسان کتاب های مستقلی در خصوص جنگ های آن حضرت ، تحت عنوان مغازی تالیف کرده اند که مغازی واقدی ، المبعث و المغازی ابان بن عثمان ، السیر والمغازی محمد بن اسحاق و مغازی عروه از آن جمله می باشند.

محمد بن عمر واقدی ( متوفای 207 هجری قمری ) در ابتدای جلد اول " المغازی " فهرست کامل تمامی جنگ ها ی پیامبر (ص) اعم از غزوات و سریه ها را با اشاره به تاریخ و مکان وقوع ، در طی هشت صفحه بیان کرد و سپس هریک از آن هارا به طور تفصیلی و با استفاده از آیات و روایات در دوجلد تشریح نمود .

به خاطر پرهیز از اطاله کلام از ذکر آن ها در این نوشتار خودداریم می کنیم و درخواست کنندگان را به کتاب فوق ارجاع می دهیم .

 اهداف پیامبر (ص) از جنگ

غالب جنگ ها و درگیری هایی که بین انسان ها به وقوع پیوست و یا در آینده پدید می آید معمولا جنبه مادی و دنیایی دارد وبرای ارضای قوه حیوانی است . ولیکن جنگ هایی که پیامبران و امامان معصوم (علیهم السلام ) در آن دخالت و شرکت دارند جنبه ارشادی و معنوی دارد و برای هدایت و رهایی مردم از قید وبند جهالت و ضلالت است .

جنگ های رسول خدا (ص) این چنین بود . همه می دانیم که مشرکان مکه سیزده سال آن حضرت و پیروانش را اذیت و آزار کرده و برخی را کشته و برخی را براثر شکنجه زخمی و ناکار و عده ای را مجبور به فرار کردند ولی پیامبر(ص) در برابرهمه آن ها صبر و خویشتن داری پیشه نمود و با آنان مقابله به مثل نکرد . تا این که به مدینه هجرت کرد و در آن جا نیز از آزار و فشار مشرکان در امن وامان نبود ولیکن با این حال تحمل می نمود و اقدام به کاری نمی کرد . سرانجام خداوند سبحان دستور مقابله و مقاتله با دشمنان را صادرکرد و طی آیه ای فرمود : اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر (سوره حج ، آیه 39 )

پیداست اگر چنین فرمانی صادر نمی شد و پیامبر(ص) مامور به جنگ با آنان نمی شد چیزی از اسلام و قرآن باقی نمی ماند . زیرا دشمنان از صبر و خویشتن داری پیامبر(ع) و مسلمانان سو استفاده کرده و به آنان هجوم می آوردند و همگی را ازبین می بردند.

قرآن کریم نیز به این مطلب گواهی داده و آن را تایید کرده است : و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا . (سوره حج ، آیه 40 )

 با این بیان دانسته می شود که در اسلام جنگ بالاصاله مطلوب و مقبول نیست . زیرا وقوع آن زیان های زیاد و پیامدهای منفی برای بشریت دارد . ولیکن اگر سکوت و عدم اقدام به دفاع موجب تجری دشمن شود و وی را به جنایتش حریص تر گرداند ، جنگ بسیار مطلوب و حتی چه بسا واجب می گردد . به همین جهت در اسلام دفاع در برابر متجاوزان لازم و واجب است و نیاز به اجازه و اذن کسی نیست . اکثر ، بلکه تمام جنگ های رسول خدا (ص) به نوعی دفاعی بوده است و موجب کم شدن شرارت های کینه توزان و دشمنان گردیده است .

هدف پیامبر (ص) هدایت مردم و رهایی آنان از شرک و ستمگری بود و حتی اگر ناچار به جنگ با گروهی می شد بازهم این مقصود را مد نظر داشت . آن حضرت به جنگجویان مسلمان سفارش می کرد که در رزم و نبرد خود خدارا در نظر داشته و تقوای الهی را فراموش نکنند و افراد ناتوان و غیر جنگجو را آسیب نرسانند و به مزارع و درختان و حیوانات دشمنان خسارت وارد نکنند .

به حدیثی که از امام صادق (ع) واردشده است توجه کنید :

قال: ان النبی (ص) کان اذا بعث امیرا له سریة امره بتقوی الله عزوجل فی خاصة نفسه، ثم فی اصحابه عامه، ثم یقول: «اغز بسم الله و فی سبیل الله قاتلوا من کفر بالله، و لا تغدروا، و لا تغلوا، و لا تمثلوا، و لا تقتلوا ولیدا، و لا متبتلا فی شاهق، و لا تحرقوا النخل، و لا تغرقوه بالماء ، و لا تقطعوا شجرة مثمرة و لا تحرقوا زرعا لانکم لا تدرون، لعلکم تحتاجون الیه، و لا تعقروا من البهائم مما یوکل لحمه الا ما لابد لکم من اکله، و اذا لقیتم عدوا للمسلمین فادعوهم الی احدی ثلاث فان هم اجابوکم الیها فاقبلوا منهم و کفوا عنهم. ( سنن النبی (ص) [ تالیف علامه طباطبایی] ، ص 128 )

 یعنی: هنگامی که رسول خدا (ص) می خواست لشکری را بفرستد به امیر خصوصا و لشکر را عموما امر به تقوی و ترس از خدا می کرد. سپس می فرمود: به نام خدا، و در راه خدا با کافران بجنگید، مکر نکنید، خیانت نورزید، دماغ کشته شدگان را نبرید، کودکان و اشخاصی را که در کوه عبادت می کنند به قتل نرسانید، درختان خرما را آتش نزنید؛ و آن را با آب غرق نکنید، درختان میوه دار را نبرید، مزارع را آتش نزنید، زیرا شما نمی دانید و امکان دارد به آن نیاز پیدا کنید و از چهارپایان حلال گوشت غیر آن را که خواستید بخورید پی نکنید، چون با دشمن روبه رو شدید، آن ها را به یکی از سه کار: مسلمان شدن، مالیات دادن و یا دست از جنگ برداشتن دعوت فرمایید، پس اگر یکی از سه کار را انتخاب کرد از آن ها قبول کنید و دست از جنگ بردارید.

( بسیاری از جنگ های رسول خدا (ص) با مشرکان و دشمنان آن حضرت را در کتاب " روز شمار تاریخ اسلام " ( که تا کنون در 6 جلد چاپ و نشر شده و جلد هفتم آن در دست تحقیق و تالیف است )به طور مشروح بیان کرده ام و امیدوارم مورد استفاده عزیزان قرار گیرد .  

زندگي نامه حضرت محمد رسول الله(ص)

زندگي نامه حضرت محمد رسول الله(ص)

 

تولد و کودکي

بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570ميلادي ) کودکي در شهر مکه چشم به جهان گشود.

پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.

برابر رسم خانواده هاي  بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه اي  به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهاي شهر پرورش يابد .

" حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزوني  شده بود ، دلبستگي زيادي پيدا کرده بود و لحظه اي از پرستاري او غفلت نمي کرد. کسي نمي دانست اين کودک يتيم که دايه هاي ديگر از

گرفتنش پرهيز داشتند ، روزي و روزگاري پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگي  بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صداي بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگي  رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " براي ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلي بنام ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگي از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمي در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد.

سپس زني به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگي را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگي از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهاي  تلخ و جانکاه زندگي را در سرآغاز زندگاني بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهاي انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد .

از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت . عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگي در پيشاني  تابناکش ظاهر بود ، مهرباني  عميقي نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستي  پدر بزرگ نيز محروم شد . نگراني " عبد المطلب " در واپسين دم زندگي بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگي به خانه عموي خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستي عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علي " بود .

ابو طالب تا آخرين لحظه هاي عمرش ، يعني تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهرباني  ، از برادرزاده عزيزش پرستاري و حمايت کرد . حتي در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، براي نابودي  محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را براي حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

 

 

 

نوجواني و جواني

آرامش و وقار و سيماي متفکر " محمد " از زمان نوجواني در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدري ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمي  او را آزار دهد .

در سن 12سالگي بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتي - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلي به نام " بصري " که از نواحي شام ( سوريه فعلي ) بود ، ابو طالب به " راهبي " مسيحي که نام وي  بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روي نشانه هايي که در کتابهاي مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است.

باز هم براي اطمينان بيشتر او را به لات و عزي - که نام دو بت از بتهاي  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وي  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتي گفت ، من اين دو بت را که نام بردي دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسي  و چيزي عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژه يهوديان نگاهباني کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگي به عهده خواهد گرفت .

محمد دوران نوجواني و جواني را گذراند . در اين دوران که براي افراد عادي ، سن ستيزه جويي و آلودگي به شهوت و هوسهاي زودگذر است ، براي محمد جوان ، سني  بود همراه با پاکي ، راستي و درستي ، تفکر و وقار و شرافتمندي و جلال . در راستي  و درستي و امانت بي مانند بود . صدق لهجه ، راستي  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهاي  محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکي بت پرستي پاک و پاکيزه بود بحدي  که موجب شگفتي همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعني درست کار و امانتدار .

در چهره محمد از همان آغاز نوجواني و جواني  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندي آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد .

اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت :  هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد .

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند .

روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت :

" هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " .

از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ ! 

 

 

 يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )

در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت .

يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " .

محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

 

ازدواج محمد ( ص)

وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد .

وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " .

خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت .

خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد .

خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند .

حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد .

محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند . 

 

آغاز بعثت

محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز ونياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم.

يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست .

محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند .

اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت .

خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " .

سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت .

خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت :

آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد .

خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

 

نخستين مسلمانان

پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسرعمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند .

 

 

دعوت از خويشان و نزديکان

پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد :

" فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " .

بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد:

" ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " .

وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص)دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت :

اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد .

وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد !

اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

 

دعوت عمومي

سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ،پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت :

يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) .

عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند :

ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی  مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

 

نخستين مسلمين

به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد .

همان کسانی  که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند.

آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند .

نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند . 

 

آزار مخالفان

کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند.

مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای  نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد .

هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند .

مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند .

بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند .

 

روش بت پرستان با محمد ( ص )

وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديدو تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت .

مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند :

" ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " .

مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود :

" عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " .

ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " .

سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد.

اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند.

آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ، فقط يک خدا را بپرستند .

از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

 

 استقامت پيامبر ( ص)

با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنهاايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد.

قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای  قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت :

"من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ".

مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم .

 

مهاجرت به حبشه

در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفرمي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت :

"ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود".

نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی  بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته .

سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

 

محاصره اقتصادي

مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهدنامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای  جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی  از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی  نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی  بردند و دست از محاصره کشيدند.

مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.

 

انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )

در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی  منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند.

سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای  جان حمايت کنند. زمينه برای  هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

 

 

  معراج

پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد،دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم :

در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است :

"منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ".

در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

 

سفر به طائف

حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثرخفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند.

رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.

 

هجرت به مدينه

مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر وعلی  (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند.

وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود.

اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت .

ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی  يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

 

ورود به مدينه

رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دوفرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است .

علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی  (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت .

علی  (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند